تبليغاتX
if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight توت فرنگی مامان

توت فرنگی مامان

تاریخ :۲۵/۰۲/۱۳۸۷

روزوساعت:چهارشنبه ساعت ۱۲ ظهر

بیمارستان : آپادانا

دکتر:مینوقدیمی

نوزاد: آنیساقالیباف

اینجوری شد که یه فسقلی خییییییییلی نازاومد پیش من وبابایی وشد همه زندگیمون ونفسمون

ولی ازهمون روزاول به منو باباییش فهموند که خییییییلی نازداره چون؟؟؟؟؟؟؟

تو خونه خودمون اصلا شیرنمیخورد ومن بابایی وخاله شهلارو کلی نگران میکرد

ولی به محض اینکه میرفت بیمارستان آپادانا خیل راحت شیرشو میخورد

اینجوری شد که مارو مجبورکرد ۲روز ساعت ۵ صبح بریم بیمارستان تا خانم خانما شیرشو بخوره

قربونش برم من عسلمو

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

                               تولدت مبارک عزیزم

انگارهمین دیروز بود که یه توت فرنگی خیلی خوشگل وناز که لای یه پتوی سفید پوشونده بودنش رو گذاشتن بغل من وگفتن که این فرشته کوچولو دخترته

انگاردیگه دنیا مال من بود عزیزم

مرسی به خاطر همه حسهای خوبی که تالان بهم دادی

۴ سال ازاون روز قشنگ گذشته وتو هرروز عزیزترازروزقبل میشی قشنگم

امیدوارم هرسال موفق تر ازسال قبل باشی و به همه آرزوهای قشنگت برسی دخترم

هفته پیش جشن تولدتو همراه با مادرجون وپدرجون وبقیه گرفتی که خیلی بهت خوش گذشت و با نیکرادی حسابی آتیش سوزوندین البته آخرش کار به زدوخوردم کشید که خداروشکر به خیرگذشت

چهارشنبه هم یه تولد همراه بادوستات توی مهد کودک برات میگیرم که مطمئنم بهت خوش میگذره

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

این پست مخصوص تشکر از دخترمهربونمه که دیروز یه دنیا عشق ومهربونی بهم داد

وقتی که ظهراومدم دنبالت ازتوی کلاستون منودیدی ودیگه حتی اجازه ندادی که مریم جون لباساتو مرتب کنه 

دوییدی اومدی بیرون و پریدی بغل من محکم بغلم کردی و یه بوس آبدار و بعدشم ازته دل گفتی لیلا مامان روزت مبارک

تازه یه کاردستی خیییییییییییییییییییییییلی خوشگلم برام درست کرده بودی که اندازه یه دنیا برام ارزش داره ومطمئن باش به عنوان یه گنج گرانبها ونفیس تاآخرعمرم نگهش میدارم

مرسی دخترنازم به خاطر همه مهربونیات

میدونستی هروز بیشترازروزقبل عاشقت میشم؟

روز همه مامانا مبارک باشه

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

فقط اومدم بگم

دلم میخواست همین الان پیشم بودی

محککککککککککککککککککم بغلت میکردم

بوست میکردم یه عااااااااااالمه

وبهت میگفتم دخترنازم دوستت دارم به عالمه گنده

(یه عالمه گنده یه رمزه بین من و توت فرنگی)

ولی حیف که من سرکارمو تو هم مهدپیش خاله مریم

قربونت برم دلم برات تنگ شد خوب یه دفه

چیکارکنم؟

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

سلاااااااااااااااام به همه دوستای گلم

دل من وتوت فرنگی برای همتون تنگ شده بودحساااااااااااااااااااااااااابی

ماخوبیم ومیسازیم بااین زندگی خیلی سخت وگرونی سرسام آور

خدا پشت وپناه اونایی باشه که به جای یه فرشته چندتا فرشته کوچولو تو خونشونه

نمیخوام انرژی منفی بدم بهتون اول هفته ولی خوب حقیقته دیگه

مگه نه؟ درهرصورت بریم سراغ توت فرنگی با شیرین کاریاش

چندروزپیش داشت طبق معمول سیب زمینی سرخ کرده میخورد

بابایی بدون اجازه چندتااز توی بشقابش برداشت

توت فرنگی هم با ۶کیلومتراخم نگاش کردو گفت:

ازتواشداب(بشقاب) من برداشتی؟

بابایی :بله

توت فرنگی : بی ادبی دیگه چی بهت بگم آخه نبایداجازه بگیری؟

زودباش برش گردون

بابایی :

دیروزصبح هنوز ازخواب بیدارنشده بودی که گفتی مامانی من ذرت میخوام

منم گفتم مامان جون بذار چشات بازشه بعد ذرت وسیب زمینی بخواه

نیم ساعت بعد

آنیسا:مامانی چشام الان بازشده؟

مامانی با تعجب:آره عزیزم چطورمگه؟

آنیسا: خوب ذرت برام درست کن دیگه

راستی شمارش معکوس ما شروع شده

اگه گفتین واسه چی؟

تا پست بعدی شادباشین دوستای نازنینم

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

سلااااااااااااااام به همه دوستای عزیزم

 

                                

                                     سال نومبارک

امیدوارم یه سال خوب همراه باسلامتی و شادی و موفقیت برای همه باشه

دوست داشتم به وبلاگ همه دوستای گلم دونه دونه سرمیزدم و بهشون تبریک میگفتم

ولی واقعا فرصت ندارم

به قول توت فرنگی ببشخین

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

سلاااااااااااام

خوبین ؟خوشین؟

دیروز روز جشن آنیسا جون بود که من وبابایی خیلی استرس داشتیم

بالاخره پرده سن رفت کنارو دخملکمودیدم انقدر ناز شده بود که نگو با اون تاج خوشگلی که خاله مریم براش درست کرده بود

همون اولش تا چشمش به ما افتادتوی جمعیت بلند به دوستش گفت :

رومینا اون بابایی منه ها

منم که دید بلند گفت دیییلا وبرام دست تکون داد

بعدش شعرشونو با عمونیما(عمو موسیقی) خوندن وبعدشم نمایش اجراکردن

نمایش هفت سین که دخمل ما سنبل بود

بااینکه سنشون پایین بود ولی باهم هماهنگ بودن وازپسش براومدن

من برام درست اجراکردنش مهم نبود فقط دلم میخواست این اعتماد به نفس و داشته باشه که توی اونهمه جمعیت هول نشه وخجالت نکشه

که توت فرنگی مامان ازپسش براومد ومارو مثل همیشه خوشحال کرد

موفق باشی دختر نازم

همیشه وهمه جا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

سلااااااااااااااااااام به همه دوستای خوبم

خوبین ؟خوشین؟

توت فرنگی هم خداروشکرهم خوبه هم شیطونیاش به راهه

چندروزی مریض وبی حال بود به خاطر نخوردن غذا ومنم از بی حال بودن عشقم حساب نگران وکلافه بودم

ولی الان بهتره

فعلا که چندروزه فقط کته میخوره با کدو وبادمجون

این روزها توی مهدکودک حسابی داره بهش خوش میگذره

جشن ماهیگیری وجشن تخم مرغ رنگ کردن و هفت سین وچهارشنبه سوری ورفتن به شهربازی

و درختکاری و.....

تازه دخملکم واسه جشن نوروز که ۲۸/۱۲/۹۰ قراره توی گروه نمایش  نقش سنبل وبازی

کنه نمیدونم ازپسش برمیادیانه چون همه مامان وباباها هم هستن

شاید وقتی اونهمه جمعیت وببینه اجرانکنه

البته توت فرنگی خیلی اجتماعی هستش و اصلا احساس خجالت یا غریبی نداره

در هرصورت امیدوارم موفق بشه

من وباباش که بی صبرانه منتظریم ببینیم اون روز چیکارمیکنه

شاید تا آخرسال نتونم بیام بهتون سربزنم چون وضعیت نت اصلا خوب نیست و من زیادنمیتونم ازش استفاده بکنم

واسه همین پیشاپیش سال نورو به همه دوست جونیای خودم وآنیسا جون تبریک میگم

امیدوارم سالی خوب همراه با سلامتی وشادی وموفقیت داشته باشین

شادباشین

تا سال بعد

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بالاخره گوشهای توت فرنگی سوراخ شد

البته بااصرارخودش

اگه بامن بود حالاحالاهاجرات نداشتم ببرمش

دیگه دیدم فسقلی به قیچی متوسل شده واسه سوراخ کردن گوشش

قیچی وچاقو اورده میگه مامانی اوشمواوراخ کن اوشواله داریه صولتی بندازم گوشم

منم دیدم کارداره به جاهای باریک میکشه دیگه ۵ شنبه بردمش با سلام وصلوات گوششو سوراخ کردم

دکتره میگفت خانم شما بیرون منتظر باشین

شما بیشترمیترسین تابچه

فقط باباش باشه کافیه

دیروزهم انقدرباگوشوارش بازی کرد تا یکیش دراومده بود وگم شد

مجبورشدم دوباره ببرمش اونجا یکی دیگه واسش بندازم

الهی بمیرم خیییلی گریه کرد

شادباشین

تابعد

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|

سلاااااااام به همه دوست جونام

خوبین ؟خوشین ؟ شیطونیاتون سرجاشه؟

امروز میخوام لغتنامه آنیسا جونو براتون رونمایی کنم

البته این لغتنامه مال خیلی وقت پیشه الان دخملکم مثل یه خانم۵/۳ ساله صحبت میکنه

سیب زمینی/اومنی

اتوبوس/اوبوسی

تخم مرغ/ اوفومو یا ایسایی

قابلمه / آمبله

اینجا هستم/ اینجاشم

قایم شدم/آیوم شم

سیب/بیش

شیر/ایش

لباس/اوباس

لالادارم/لالاشم

شیرکاکائو/کاکوتی یا دابوتی

دستت دردنکنه / دست ننونه

مرسی/ایسی

ساندویچ/آن بی سی

بفرمائین/بشرمائین

بشنوم/ بشبخم

مینی بوس/ میکی موس

شادباشین

تابعد

 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط لیلا مامان آنیساجون|


آخرين مطالب
» روزتولد توت فرنگی
» تولدنفسمون
» روزمامانا
» دوستت دارم
»
» سال نو
» آنیساموفق شد
»
» آنیسا باگوشواره
» لغتنامه آنیسا

Design By : Pichak